احمد بن محمد ميبدى
490
خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )
80 - فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيًّا قالَ كَبِيرُهُمْ أَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ أَباكُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَيْكُمْ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ وَ مِنْ قَبْلُ ما فَرَّطْتُمْ فِي يُوسُفَ فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتَّى يَأْذَنَ لِي أَبِي أَوْ يَحْكُمَ اللَّهُ لِي وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمِينَ . پس چون از نجات بنيامين مأيوس شدند ، باهم يكسو شدند و راز درگرفتند شمعون برادر بزرگ آنها گفت : آيا ندانستهايد كه پدر شما بر شما پيمانى از خداى يگانه گرفت ؟ و پيش از اين شما دربارهء يوسف هيچ كارى فروگذار نكرديد ! ( از رنجاندن دل پدر ) من بارى ، از زمين مصر نجنبم و در همينجا خواهم بود تا آنكه پدر مرا دستورى دهد يا خداى مرا حكمى فرمايد كه او بهترين حاكمان است . ( تفسير ادبى و عرفانى ) 69 - وَ لَمَّا دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ آوى إِلَيْهِ أَخاهُ . آيه . زير تقدير الهى تعبيههاست ، و در قصّهء دوستى در باب دوستان ، قضيّههاست ، يعقوب و بنيامين هر دو مشتاق ديدار يوسف بودند و خستهء تير فراق او ، اينكه يعقوب در غمخانه با درد فراق سالها بمانده ، و بنيامين به مشاهدهء يوسف رسيده و بشارت انّى انا اخوك از او شنيده ، نه از آن جهت است كه بنيامين را بر يعقوب شرف است ، لكن با ضعيفان رفق بيشتر كنند كه حوصلهء ايشان بر بار بلا كم تابد ، و بلا كه روى نمايد به قدر ايمان هركس روى نمايد ، هرك را ايمان قوىتر بلاء وى بيشتر ! خداوند موسى را گفت وَ فَتَنَّاكَ فُتُوناً ، آنقدر تو را آزمايش در بلا كرديم تا صافى و پاك شدى . رسول اكرم فرمود : خداوند بلا را براى وليان قرار داد و شهادت را براى دوستان ! بنيامين از پيش پدر بيامد ، پدر را درد بر درد بيفزود اما يوسف به ديدار وى بياسود ! آرى ، چنين است تقدير الهى و حكم ربّانى ، آفتاب درخشان هرچند فرومىشود تا بر گروهى تاريكى آرد ، ولى به گروهى ديگر باز برآيد و روشنى تابد بنيامين را اگر شب فراق پدر پيش آمد ، آخر صبح وصال يوسفش برآمد و ماهروى دولت ناگاه از در درآمد . به بنيامين بار نسبت دزدى برنهادند ! گفت : باكى نيست بردارم ، كه در مشاهدهء جمال يوسف اكنون كه نزديك روح خود يافتم ، آن شربت زهرآگين را نوشاگين يافتم ، و اگر روزى به حسرت اشك باريدم ، امروز آن حسرت همه دولت انگاشتم . گر روز وصال باز بينم روزى * با او گلههاى روز هجران نكنم برادران و بنيامين : چون از كنعان بيرون شدند او را گرامى داشتند و خدمت وى كردند ، به هر منزل كه مىرسيدند ، جاى او آماده ساخته و طعام و شراب بر او عرضه مىكردند ، تا به يك فرسنگى مصر رسيدند ، يوسف كسى را نشانده بود تا از آمدن آنان او را خبر كنند . يوسف را خبر كردند كه آن ده مرد كنعانى بيامدند و با آنها جوانى ديگر است كه او را مكرّم و محترم مىدارند . يوسف بدانست كه بنيامين با ايشان است . بفرمود تا سراى بياراستند و آئين بستند و تخت بنهادند و اميران و وزيران و درباريان و سروران و سرهنگان هركس را بجاى خويش به خدمت بداشتند ، يوسف خود را بياراست ، تاج بر سر نهاد و بر تخت پادشاهى بنشست . چون برادران بيامدند بر پاى خاست و همه را نوازش كرد و پرسش نمود و پيش خود نشانيد ، آنگاه روى به بنيامين كرد و گفت : اى جوان تو چه نامى ؟ گفت : بنيامين ، و بهپا خاست و بر يوسف ثنا گفت و آفرين كرد و گفت اين نام را پدرم نهاد ، اما اكنون كه عزيز را ديدم ، هر نام كه فرمايد آن بود ، يوسف پرسيد فرزند دارى ؟ گفت آرى ، گفت چه نام نهادى ؟